حسرت

از من رمیده ای و من ساده دل هنوز

 

بی مهری و جفای توباور نمی کنم

 

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این

 

دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

 

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید

 

دیگر چگونه عشق تورا ارزو کنم

 

دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا

 

در این سکوت تلخ و سیه جستجو کنم

 

یاد ار ان زن ان زن دیوانه را که خفت

 

یک شب بروی سینه ی تو مست عشق وناز

 

لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس

 

خندید در نگاه گریزنده اش نیاز

 

لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد

 

افسانه های شوق ترا گفت با نگاه

 

پیچید همچو شاخ پیچک به پیکرت

 

ان بازوان سوخته در باغ زرد ماه

 

هر قصه یی ز عشق که خواندی به گوش او

 

در دل سپرد و هیچ زخاطر نبرده است

 

در دادگر چه مانده از ان شب شب شگفت

 

ان شاخه خشک گشته و ان باغ مرده است

 

با انکه رفته یی و مرا برده یی زیاد

 

می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت

 

ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز

 

بر سینه ی پر اتش خود می فشارمت

/ 1 نظر / 7 بازدید